من خود ای ساقی! از این شوق که دارم، مستم
تو به یک جرعهٔ دیگر ببری از دستم
۱هر چه کوتهنظرانند بر ایشان پیمای
که حریفان ز مل و من ز تأمل مستم
۲به حقِ مِهر و وفایی که میان من و توست
که نه مِهر از تو بریدم نه به کس پیوستم
۳پیش از آب و گِل من، در دل من، مهر تو بود
با خود آوردم از آن جا، نه به خود بربستم
۴من غلام توام از روی حقیقت لیکن
با وجودت نتوان گفت که من خود هستم
۵دائما عادت من گوشه نشستن بودی
تا تو برخاستهای از طلبت ننشستم
۶تو ملولی و مرا طاقت تنهایی نیست
تو جفا کردی و من عهد وفا نشکستم
۷سعدیا با تو نگفتم که مرو در پی دل
نروم باز گر این بار که رفتم جستم
۸