عهد بشکستی و من بر سر پیمان بودم
شاکر نعمت و پروردهٔ احسان بودم
۱چه کند بنده که بر جور تحمل نکند
بار بر گردن و سر بر خط فرمان بودم
۲خار عشقت نه چنان پای نشاط آبله کرد
که سر سبزه و پروای گلستان بودم
۳روز هجرانت بدانستم قدر شب وصل
عجب ار قدر نبود آن شب و نادان بودم
۴گر به عقبی درم از حاصل دنیا پرسند
گویم آن روز که در صحبت جانان بودم
۵که پسندد که فراموش کنی عهد قدیم
به وصالت که نه مستوجب هجران بودم
۶خرم آن روز که بازآیی و سعدی گوید
آمدی وه که چه مشتاق و پریشان بودم
۷