منم این بیتو که پروای تماشا دارم
کافرم گر دلِ باغ و سرِ صحرا دارم
۱بر گلستان گذرم بیتو و شرمم ناید؟!
در ریاحین نگرم بیتو و یارا دارم؟!
۲که نه بر نالهٔ مرغان چمن شیفتهام
که نه سودای رخ لالهٔ حمرا دارم
۳بر گل روی تو چون بلبل مستم واله
به رخ لاله و نسرین چه تمنا دارم
۴گر چه لایق نبود دست من و دامن تو
هر کجا پای نهی، فرق سر آن جا دارم
۵گر به مسجد روم ابروی تو محراب من است
ور به آتشکده زلف تو چلیپا دارم
۶دلم از پختن سودای وصال تو بسوخت
تو من خامطمع بین که چه سودا دارم
۷عقل مسکین به چه اندیشه فرا دست کنم؟
دل شیدا به چه تدبیر شکیبا دارم؟
۸سرِ من دار که چشم از همگان در دوزم
دست من گیر که دست از دو جهان وادارم
۹با توام یک نفس از هشت بهشت اُولیتر
من که امروز چنینم غم فردا دارم؟!
۱۰سعدیِ خویشتنم خوان که به معنی ز توام
که به صورت نسب از آدم و حوا دارم
۱۱