نظر از مدعیان بر تو نمیاندازم
تا نگویند که من با تو نظر میبازم
۱آرزو میکندم در همه عالم صیدی
که نباشند رفیقان حسود انبازم
۲درد پنهان فراقم ز تحمل بگذشت
ور نه از دل نرسیدی به زبان آوازم
۳چون کبوتر بگرفتیم به دام سر زلف
دیده بردوختی از خلق جهان چون بازم
۴به سرانگشت بخواهی دل مسکینان برد
دست واپوش که من پنجه نمیاندازم
۵مطرب آهنگ بگردان که دگر هیچ نماند
که از این پرده که گفتی به درافتد رازم
۶کس ننالید در این عهد چو من در غم دوست
که به آفاق نظر میرود از شیرازم
۷چند گفتند که سعدی نفسی باز خود آی
گفتم از دوست نشاید که به خود پردازم
۸