خنک آن روز که در پای تو جان اندازم
عقل در دمدمه خلق جهان اندازم
۱نامه حسن تو بر عالم و جاهل خوانم
نامت اندر دهن پیر و جوان اندازم
۲تا کی این پرده جان سوز پس پرده زنم
تا کی این ناوک دلدوز نهان اندازم
۳دردنوشان غمت را چو شود مجلس گرم
خویشتن را به طفیلی به میان اندازم
۴تا نه هر بیخبری وصف جمالت گوید
سنگ تعظیم تو در راه بیان اندازم
۵گر به میدان محاکای تو جولان یابم
گوی دل در خم چوگان زبان اندازم
۶گردنان را به سرانگشت قبولت ره نیست
چون قلم هستی خود را سر از آن اندازم
۷یاد سعدی کن و جان دادن مشتاقان بین
حق علیم است که لبیک زنان اندازم
۸