آن نه روی است که من وصف جمالش دانم
این حدیث از دگری پرس که من حیرانم
۱همه بینند نه این صنع که من میبینم
همه خوانند نه این نقش که من میخوانم
۲آن عجب نیست که سرگشته بود طالب دوست
عجب این است که من واصل و سرگردانم
۳سرو در باغ نشانند و تو را بر سر و چشم
گر اجازت دهی ای سرو روان بنشانم
۴عشق من بر گل رخسار تو امروزی نیست
دیر سال است که من بلبل این بستانم
۵به سرت کز سر پیمان محبت نروم
گر بفرمایی رفتن به سر پیکانم
۶باش تا جان برود در طلب جانانم
که به کاری به از این باز نیاید جانم
۷هر نصیحت که کنی بشنوم ای یار عزیز
صبرم از دوست مفرمای که من نتوانم
۸عجب از طبع هوسناک منت میآید
من خود از مردم بیطبع عجب میمانم
۹گفته بودی که بود در همه عالم سعدی
من به خود هیچ نیم هر چه تو گویی آنم
۱۰گر به تشریف قبولم بنوازی مَلَکم
ور به تازانهٔ قهرم بزنی شیطانم
۱۱