آن دوست که من دارم، وآن یار که من دانم
شیریندهنی دارد، دور از لب و دندانم
۱بخت این نکند با من، کآن شاخ صنوبر را
بنشینم و بنشانم، گل بر سرش افشانم
۲ای رویِ دلآرایت، مجموعهٔ زیبایی
مجموع چه غم دارد، از من که پریشانم؟
۳دریاب که نقشی ماند، از طرحِ وجود من
چون یاد تو میآرم، خود هیچ نمیمانم
۴با وصل نمیپیچم، وز هجر نمینالم
حکم آن چه تو فرمایی، من بندهٔ فرمانم
۵ای خوبتر از لیلی، بیم است که چون مجنون
عشق تو بگرداند، در کوه و بیابانم
۶یک پشت زمین دشمن، گر روی به من آرند
از روی تو بیزارم، گر روی بگردانم
۷در دام تو محبوسم، در دست تو مغلوبم
وز ذوق تو مدهوشم، در وصف تو حیرانم
۸دستی ز غمت بر دل، پایی ز پیات در گِل
با این همه صبرم هست، وز روی تو نتوانم
۹در خفیه همی نالم، وین طُرفه که در عالم
عشّاق نمیخسبند، از نالهٔ پنهانم
۱۰بینی که چه گرم آتش، در سوخته میگیرد؟
تو گرمتری زآتش، من سوختهتر زآنم
۱۱گویند «مکن سعدی، جان در سر این سودا»
گر جان برود شاید، من زنده به جانانم
۱۲