بسیار سفر باید تا پخته شود خامی
صوفی نشود صافی تا درنکشد جامی
۱گر پیرِ مناجات است ور رند خراباتی
هر کس قلمی رفتهست، بر وی به سرانجامی
۲فردا که خلایق را دیوانِ جزا باشد
هر کس عملی دارد، من گوش به انعامی
۳ای بلبل! اگر نالی، من با تو هم آوازم
تو عشق گلی داری، من عشق گلاندامی
۴سروی به لب جویی، گویند «چه خوش باشد»
آنان که ندیدهستند، سروی به لب بامی
۵روزی تن من بینی، قربان سر کویش
وین عید نمیباشد الا به هر ایامی
۶ای در دل ریش من، مهرت چو روان در تن
آخر ز دعاگویی یاد آر به دشنامی
۷باشد که تو خود روزی از ما خبری پرسی
ورنه که برد هیهات، از ما به تو پیغامی
۸گرچه شب مشتاقان تاریک بوَد اما
نومید نباید بود از روشنی بامی
۹سعدی! به لب دریا، دُردانه کجا یابی؟
در کام نهنگان رو، گر میطلبی کامی
۱۰