هر کس به تماشایی، رفتند به صحرایی
ما را که تو منظوری، خاطر نرود جایی
۱یا چشم نمیبیند یا راه نمیداند
هر کاو به وجود خود، دارد ز تو پروایی
۲دیوانهٔ عشقت را، جایی نظر افتادهست
کآن جا نتواند رفت، اندیشهٔ دانایی
۳امید تو بیرون برد، از دل همه امیدی
سودای تو خالی کرد، از سر همه سودایی
۴زیبا ننماید سرو، اندر نظر عقلش
آن کَش نظری باشد، با قامت زیبایی
۵گویند رفیقانم «در عشق چه سر داری؟»
گویم که «سری دارم, درباخته در پایی»
۶زنهار نمیخواهم کز کُشتن امانم ده
تا سیرترت بینم، یک لحظه مدارایی
۷در پارس که تا بودهست، از ولوله آسودهست
بیم است که برخیزد، از حُسن تو غوغایی
۸من دست نخواهم برد، الا به سر زلفت
گر دسترسی باشد، یک روز به یغمایی
۹گویند «تمنایی، از دوست بکن، سعدی!»
جز دوست نخواهم کرد، از دوست تمنایی
۱۰