مرا تو جان عزیزی و یار محترمی
به هر چه حکم کنی بر وجود من حکمی
۱غمت مباد و گزندت مباد و درد مباد
که مونس دل و آرام جان و دفع غمی
۲هزار تندی و سختی بکن که سهل بود
جفای مثل تو بردن که سابق کرمی
۳ندانم از سر و پایت کدام خوبتر است
چه جای فرق که زیبا ز فرق تا قدمی
۴اگر هزار الم دارم از تو بر دل ریش
هنوز مرهم ریشی و داروی المی
۵چنین که میگذری کافر و مسلمان را
نگه به توست که هم قبلهای و هم صنمی
۶چنین جمال نشاید که هر نظر بیند
مگر که نام خدا گرد خویشتن بدمی
۷نگویمت که گلی بر فراز سرو روان
که آفتاب جهانتاب بر سر علمی
۸تو مشکبوی سیه چشم را که دریابد
که همچو آهوی مشکین از آدمی برمی
۹کمند سعدی اگر شیر شرزه صید کند
تو در کمند نیایی که آهوی حرمی
۱۰