هرگز حسد نبردم بر منصبی و مالی
الا بر آن که دارد با دلبری وصالی
۱دانی کدام دولت در وصف مینیاید
چشمی که باز باشد هر لحظه بر جمالی
۲خرم تنی که محبوب از در فرازش آید
چون رزق نیکبختان بی محنت سؤالی
۳همچون دو مغز بادام اندر یکی خزینه
با هم گرفته انسی وز دیگران ملالی
۴دانی کدام جاهل بر حال ما بخندد
کاو را نبوده باشد در عمر خویش حالی
۵بعد از حبیب بر من نگذشت جز خیالش
وز پیکر ضعیفم نگذاشت جز خیالی
۶اول که گوی بردی من بودمی به دانش
گر سودمند بودی بی دولت احتیالی
۷سال وصال با او یک روز بود گویی
و اکنون در انتظارش روزی به قدر سالی
۸ایام را به ماهی یک شب هلال باشد
وآن ماه دلستان را هر ابرویی هلالی
۹صوفی نظر نبازد جز با چنین حریفی
سعدی غزل نگوید جز بر چنین غزالی
۱۰