صاحب نظر نباشد در بند نیکنامی
خاصان خبر ندارند از گفت و گوی عامی
۱ای نقطهٔ سیاهی بالای خط سبزش
خوش دانهای ولیکن بس بر کنار دامی
۲حور از بهشت بیرون، ناید، تو از کجایی؟
مه بر زمین نباشد، تو ماه رخ کدامی؟
۳دیگر کسش نبیند در بوستان خرامان
گر سرو بوستانت بیند که میخرامی
۴بدر تمام روزی، در آفتاب رویت
گر بنگرد بیآرد، اقرار ناتمامی
۵طوطی شکر شکستن دیگر روا ندارد
گر پستهات ببیند وقتی که در کلامی
۶در حسن، بینظیری در لطف، بینهایت
در مهر بیثباتی، در عهد بیدوامی
۷لایقتر از امیری در خدمتت اسیری
خوشتر ز پادشاهی در حضرتت غلامی
۸ترک عمل بگفتم ایمن شدم ز عزلت
بیچیز را نباشد اندیشه از حرامی
۹فردا به داغ دوزخ ناپختهای بسوزد
کامروز آتش عشق از وی نبرد خامی
۱۰هر لحظه سر به جایی بر میکُند خیالم
تا خود چه بر من آید زین منقطع لگامی
۱۱سعدی چو ترک هستی گفتی ز خلق رستی
از سنگ غم نباشد بعد از شکستهجامی
۱۲