هر سلطنت که خواهی، میکن که دلپذیری
در دست خوبرویان، دولت بود اسیری
۱جان باختن به کویَت، در آرزوی رویَت
دانستهام ولیکن، خونخوار ناگزیری
۲مُلک آن توست و فرمان، مملوک را چه درمان؟
گر بیگنه بسوزی، ور بیخطا بگیری
۳گر من سخن نگویم، در وصف روی و مویت
آیینهات بگوید، پنهان که بینظیری
۴آن کاو ندیده باشد، گل در میان بُستان
شاید که خیره ماند، در ارغوان و خیری
۵گفتم مگر ز رفتن، غایب شوی ز چشمم
آن نیستی که رفتی، آنی که در ضمیری
۶ای بادِ صبحْ بِستان! پیغامِ وصلِ جانان!
میرو که خوشنسیمی، میدم که خوشعبیری
۷او را نمیتوان دید، از منتهای خوبی
ما خود نمینماییم، از غایت حقیری
۸گر یار با جوانان، خواهد نشست و رندان
ما نیز توبه کردیم، از زاهدی و پیری
۹سعدی! نظر بپوشان، یا خرقه در میان نِه
رندی روا نباشد، در جامهٔ فقیری
۱۰