چون است حال بستان، ای باد نوبهاری!
کز بلبلان برآمد، فریاد بیقراری
۱ای گنج نوشدارو! با خستگان نگه کن
مرهم به دست و ما را مجروح میگذاری
۲یا خلوتی برآور یا بُرقَعی فروهِل
ور نه به شکل شیرین، شور از جهان برآری
۳هر ساعت از لطیفی، رویت عرق برآرد
چون بر شکوفه آید باران نوبهاری
۴عود است زیر دامن یا گل در آستینت
یا مشک در گریبان بنمای تا چه داری
۵گل نسبتی ندارد با روی دلفریبت
تو در میان گلها چون گل میان خاری
۶وقتی کمند زلفت دیگر کمان ابرو
این میکِشد به زورم وآن میکُشد به زاری
۷ور قید میگشایی، وحشی نمیگریزد
در بند خوبرویان، خوشتر که رستگاری
۸ز اول وفا نمودی چندان که دل ربودی
چون مهر سخت کردم، سست آمدی به یاری
۹عمری دگر بباید بعد از فراق ما را
کاین عمر صرف کردیم اندر امیدواری
۱۰ترسم نماز صوفی با صحبت خیالت
باطل بود که صورت بر قبله مینگاری
۱۱هر درد را که بینی، درمان و چارهای هست
درمان درد سعدی با دوست سازگاری
۱۲