ای باد بامدادی خوش میروی به شادی
پیوند روح کردی پیغام دوست دادی
۱بر بوستان گذشتی؟ یا در بهشت بودی؟
شاد آمدی و خرم، فرخندهبخت بادی
۲تا من در این سرایم این در ندیده بودم
کامروز پیش چشمم در بوستان گشادی
۳چون گل روند و آیند این دلبران و خوبان
تو در برابر من چون سرو بایستادی
۴ایدون که مینماید در روزگار حسنت
بس فتنهها بزاید تو فتنه از که زادی؟
۵اول چراغ بودی، آهسته شمع گشتی
آسان فراگرفتم، در خرمن اوفتادی
۶خواهم که بامدادی بیرون روی به صحرا
تا بوستان بریزد گلهای بامدادی
۷یاری که با قرینی الفت گرفته باشد
هر وقت یادش آید، تو دمبهدم به یادی
۸گر در غمت بمیرم، شادی به روزگارت
پیوسته نیکوان را غم خوردهاند و شادی
۹جایی که داغ گیرد دردش دوا پذیرد
آن است داغ سعدی، کاول نظر نهادی
۱۰