دیدی که وفا به جا نیاوردی
رفتی و خلاف دوستی کردی
۱بیچارگیم به چیز نگرفتی
درماندگیم به هیچ نشمردی
۲من با همه جوری از تو خشنودم
تو بی گنهی ز من بیازردی
۳خود کردن و جرم دوستان دیدن
رسمیست که در جهان تو آوردی
۴نازت ببرم که نازک اندامی
بارت بکشم که نازپروردی
۵ما را که جراحت است خون آید
درد تو چنم که فارغ از دردی
۶گفتم که نریزم آب رخ زین بیش
بر خاک درت که خون من خوردی
۷وین عشق تو در من آفریدستند
هرگز نرود ز زعفران زردی
۸ای ذره تو در مقابل خورشید
بیچاره چه میکنی بدین خردی
۹در حلقه کارزارْ جان دادن
بهتر که گریختن به نامردی
۱۰سعدی سپر از جفا نیندازد
گل با گیه است و صاف با دردی
۱۱