مپرس از من که هیچم یاد کردی
که خود هیچم فرامش مینگردی
۱چه نیکوروی و بدعهدی که شهری
غمت خوردند و کس را غم نخوردی
۲چرا ما با تو ای معشوق طناز
به صلحیم و تو با ما در نبردی
۳نصیحت میکنندم سردگویان
که برگرد از غمش بیروی زردی
۴نمیدانند کز بیمار عشقت
حرارت باز ننشیند به سردی
۵ولیکن با رقیبان چارهای نیست
که ایشان مثل خارند و تو وردی
۶اگر با خوبرویان مینشینی
بساط نیکنامی درنوردی
۷دگر با من مگوی ای باد گلبوی
که همچون بلبلم دیوانه کردی
۸چرا دردت نچیند جان سعدی
که هم دردی و هم درمان دردی
۹