مکن سرگشته آن دل را که دستآموز غم کردی
به زیرِ پای هجرانش لگدکوبِ ستم کردی
۱قلم بر بیدلان گفتی نخواهم راند و هم راندی
جفا بر عاشقان گفتی نخواهم کرد و هم کردی
۲بَدم گفتی و خرسندم عَفاکَ الله، نِکو گفتی
سگم خواندی و خشنودم جَزاکَ الله، کَرَم کردی
۳چه لطف است این که فرمودی؟ مگر سَبْقُ اللِّسان بودت؟
چه حرف است این که آوردی؟ مگر سَهْوُ الْقلم کردی؟
۴عنایت با من اولیتر که تأدیب جفا دیدم
گلافشان بر سَر من کن که خارم در قَدم کردی
۵غنیمت دان اگر روزی به شادی در رسی اِی دل
پس از چندین تحملها که زیر بارِ غم کردی
۶شب غمهای سعدی را مگر هنگام روز آمد؟
که تاریک و ضعیفش چون چراغِ صبحدم کردی
۷