چه باز در دلت آمد که مهر برکندی
چه شد که یار قدیم از نظر بیفکندی
۱ز حد گذشت جدایی میان ما ای دوست
هنوز وقت نیامد که بازپیوندی
۲بود که پیش تو میرم اگر مجال بود
وگرنه بر سر کویت به آرزومندی
۳دری به روی من ای یار مهربان بگشای
که هیچ کس نگشاید اگر تو در بندی
۴مرا وگر همه آفاق خوبرویانند
به هیچ روی نمیباشد از تو خرسندی
۵هزار بار بگفتم که چشم نگشایم
به روی خوب ولیکن تو چشم میبندی
۶مگر در آینه بینی وگرنه در آفاق
به هیچ خلق نپندارمت که مانندی
۷حدیث سعدی اگر کائنات بپسندند
به هیچ کار نیاید گرش تو نپسندی
۸مرا چه بندگی از دست و پای برخیزد
مگر امید به بخشایش خداوندی
۹