دو چشم مست تو برداشت رسم هشیاری
و گر نه فتنه ندیدی به خواب، بیداری
۱زمانه با تو چه دعوی کند به بدمهری
سپهر با تو چه پهلو زند به غداری
۲معلمت همه شوخی و دلبری آموخت
به دوستیت وصیت نکرد و دلداری
۳چو گل لطیف ولیکن حریف اوباشی
چو زر عزیز ولیکن به دست اغیاری
۴به صید کردن دلها چه شوخ و شیرینی
به خیره کشتن تنها چه جلد و عیاری
۵دلم ربودی و جان میدهم به طیبت نفس
که هست راحت درویش در سبکباری
۶گر افتدت گذری بر وجود کشته عشق
سخن بگوی که در جسم مرده جان آری
۷گرت ارادت باشد به شورش دل خلق
بشور زلف که در هر خمی دلی داری
۸چو بت به کعبه نگونسار بر زمین افتد
به پیش قبله رویت بتان فرخاری
۹دهان پر شکرت را مثل به نقطه زنند
که روی چون قمرت شمسهایست پرگاری
۱۰به گرد نقطه سرخت، عذارِ سبز، چنان
که نیم دایرهای برکشند زنگاری
۱۱هزار نامه پیاپی نویسمت که جواب
اگر چه تلخ دهی در سخن، شکرباری
۱۲ز خلق گوی لطافت تو بردهای امروز
به خوبرویی و سعدی به خوبگفتاری
۱۳