خوش بوَد یاری و یاری بر کنار سبزهزاری
مهربانان، روی بر هم، وز حسودان بر کناری
۱هر که را با دلستانی عیش میافتد زمانی
گو «غنیمت دان که دیگر، دیر دیر افتد شکاری»
۲راحت جان است رفتن با دلارامی به صحرا
عین درمان است گفتن، درد دل با غمگساری
۳هر که منظوری ندارد، عمر ضایع میگذارد
اختیار این است دریاب، ای که داری اختیاری
۴عیش در عالم نبودی، گر نبودی روی زیبا
گر نه گل بودی نخواندی، بلبلی بر شاخساری
۵بار بیاندازه دارم، بر دل از سودای جانان
آخر ای بیرحم، باری از دلی برگیر باری
۶دانی از بهر چه معنی، خاک پایت مینباشم؟
تا تو را ننشیند از من، بر دلِ نازک غباری
۷ور تو را با خاکساری، سر به صحبت درنیاید
بر سر راهت بیفتم، تا کنی بر من گذاری
۸زندگانی صرف کردن، در طلب حیفی نباشد
گر دری خواهد گشودن، سهل باشد انتظاری
۹دوستان معذور دارند، از جوانمردی و رحمت
گر بنالد دردمندی، یا بگرید بیقراری
۱۰رفتنش دل میرباید، گفتنش جان میفزاید
با چنین حسن و لطافت، چون کند پرهیزگاری؟
۱۱عمر سعدی گر سر آید، در حدیث عشق شاید
کاو نخواهد ماند بیشک، وین بماند یادگاری
۱۲