خبر از عیش ندارد که ندارد یاری
دل نخوانند که صیدش نکند دلداری
۱جان به دیدار تو یک روز فدا خواهم کرد
تا دگر برنکنم دیده به هر دیداری
۲یعلم الله که من از دست غمت جان نبرم
تو به از من بتر از من بکشی بسیاری
۳غم عشق آمد و غمهای دگر پاک ببرد
سوزنی باید کز پای برآرد خاری
۴مِی حرام است ولیکن تو بدین نرگس مست
نگذاری که ز پیشت برود هشیاری
۵میروی خرم و خندان و نگه مینکنی
که نگه میکند از هر طرفت غمخواری
۶خبرت هست که خلقی ز غمت بیخبرند
حال افتاده نداند که نیفتد باری
۷سرو آزاد به بالای تو میماند راست
لیکنش با تو میسر نشود رفتاری
۸مینماید که سر عربده دارد چشمت
مست خوابش نبرد تا نکند آزاری
۹سعدیا دوست نبینی و به وصلش نرسی
مگر آن وقت که خود را ننهی مقداری
۱۰