گر درونسوختهای با تو برآرد نفسی
چه تفاوت کند اندر شکرستان مگسی؟
۱ای که انصافِ دلِ سوختگان میندهی
خود چنین روی نبایست نمودن به کسی
۲روزی اندر قدمت افتم و گر سَر برود
به ز من، در سَر این واقعه رفتند بسی
۳دامن دوست به دنیا نتوان داد از دست
حیف باشد که دهی دامنِ گوهر به خسی
۴تا به امروز مرا در سخن این سوز نبود
که گرفتار نبودم به کمندِ هوسی
۵چون سراییدن بلبل که خوش آید بر شاخ
لیکن آن سوز ندارد که بود در قفسی
۶سعدیا گر ز دل آتش به قلم در نزدی
پس چرا دود به سر میرودش هر نفسی؟
۷