هرگز آن دل بنمیرد که تو جانش باشی
نیکبخت آن که تو در هر دو جهانش باشی
۱غم و اندیشه در آن دایره هرگز نرود
به حقیقت که تو چون نقطه میانش باشی
۲هرگزش باد صبا برگ پریشان نکند
بوستانی که چو تو سرو روانش باشی
۳همه عالم نگران تا نظر بخت بلند
بر که افتد که تو یک دم نگرانش باشی
۴تشنگانت به لب ای چشمه حیوان مردند
تشنهتر آن که تو نزدیک دهانش باشی
۵گر توان بود که دور فلک از سر گیرند
تو دگر نادره دور زمانش باشی
۶وصفت آن نیست که در وهم سخندان گنجد
ور کسی گفت مگر هم تو زبانش باشی
۷چون تحمل نکند بار فراق تو کسی
با همه درد دل آسایش جانش باشی
۸ای که بی دوست به سر مینتوانی که بری
شاید ار محتمل بار گرانش باشی
۹سعدی آن روز که غوغای قیامت باشد
چشم دارد که تو منظور نهانش باشی
۱۰