اگر تو پرده بر این زلف و رخ نمیپوشی
به هتکِ پردهٔ صاحبدلان همیکوشی
۱چنین قیامت و قامت ندیدهام همه عمر
تو سرو یا بدنی، شمس یا بناگوشی؟!
۲غلام حلقهٔ سیمینِ گوشوارِ توام
که پادشاهِ غلامانِ حلقهدرگوشی
۳به کنجِ خلوتِ پاکان و پارسایان آی
نظاره کن که چه مستی کنند و مدهوشی
۴به روزگارِ عزیزان که یاد میکنمت
عَلَی الدّوام نه یادی پس از فراموشی
۵چنان موافقِ طبعِ منی و در دل من
نشستهای که گمان میبرم در آغوشی
۶چه نیکبخت کسانی که با تو همسخنند
مرا نه زَهرهٔ گفت و نه صبرِ خاموشی
۷رقیبِ نامتناسب چه اهلِ صحبت توست
که طبعِ او همه نیش و تو سربهسر نوشی
۸به تربیت به چمن گفتم ای نسیم صبا
بگوی تا ندهد گل به خار چاووشی
۹تو سوزِ سینهٔ مستان ندیدی ای هشیار
چو آتشیت نباشد چگونه برجوشی؟
۱۰تو را که دل نبُوَد، عاشقی چه دانی چیست؟
تو را که سمع نباشد سماع ننیوشی
۱۱وفای یار به دنیا و دین مده سعدی
دریغ باشد یوسف به هرچه بفروشی
۱۲