تو خود به صحبت امثال ما نپردازی
نظر به حال پریشان ما نیندازی
۱وصال ما و شما دیر متفق گردد
که من اسیر نیازم؛ تو صاحب نازی
۲کجا به صید ملخ، همتت فرو آید
بدین صفت که تو بازِ بلندپروازی
۳به راستی که نه همبازی تو بودم من
تو شوخدیده مگس بین! که میکند بازی!
۴ز دست تُرک خَتایی کسی جفا چندان
نمیبرد که من از دست تُرک شیرازی
۵و گر هلاک منت درخور است باکی نیست
قَتیلِ عشق، شهید است و قاتلش غازی
۶کدام سنگدل است آن که عیب ما گوید
گر آفتاب ببینی چو موم بگدازی
۷میسرت نشود سِرّ عشق پوشیدن
که عاقبت بکند رنگِ رویْ غَمّازی
۸چه جرم رفت که با ما سخن نمیگویی
چه دشمنیست که با دوستان نمیسازی
۹من از فراق تو بی چاره سیل میرانم
مثال ابر بهار و تو خیل میتازی
۱۰هنوز با همه بدعهدیت دعاگویم
که گر به قهر برانی به لطف بنوازی
۱۱تو همچو صاحب دیوان مکن که سعدی را
به یک ره از نظر خویشتن بیندازی
۱۲