همیزنم نفس سرد بر امید کسی
که یاد ناورد از من به سالها نفسی
۱به چشم رحم به رویم نظر همینکند
به دست جور و جفا گوشمال داده بسی
۲دلم ببرد و به جان زینهار میندهد
کسی به شهر شما این کند به جای کسی
۳به هر چه در نگرم نقش روی او بینم
که دیده در همه عالم بدین صفت هوسی
۴به دست عشق چه شیر سیه چه مورچهای
به دام هجر چه باز سفید چه مگسی
۵عجب مدار ز من روی زرد و ناله زار
که کوه کاه شود گر برد جفای خسی
۶بر آستان وصالت نهاده سر سعدی
بر آستین خیالت نبوده دسترسی
۷