حدیث یا شکر است آن که در دهان داری
دوم به لطف نگویم که در جهان داری
۱گناه عاشق بیچاره نیست در پی تو
گناه توست که رخسار دلستان داری
۲جمال عارض خورشید و حسن قامت سرو
تو را رسد که چو دعوی کنی بیان داری
۳ندانم ای کمر این سلطنت چه لایق توست
که با چنین صنمی دست در میان داری
۴بسیست تا دل گم کرده باز میجستم
در ابروان تو بشناختم که آن داری
۵تو را که زلف و بناگوش و خد و قد اینست
مرو به باغ که در خانه بوستان داری
۶بدین صفت که تویی دل چه جای خدمت توست
فراتر آی که ره در میان جان داری
۷گر این روش که تو طاووس میکنی رفتار
نه برج من که همه عالم آشیان داری
۸قدم ز خانه چو بیرون نهی به عزت نه
که خون دیده سعدی بر آستان داری
۹