اگر به تحفهٔ جانان هزار جان آری
محقر است نشاید که بر زبان آری
۱حدیث جان بر جانان همین مثل باشد
که زر به کان بری و گل به بوستان آری
۲هنوز در دلت ای آفتاب رخ نگذشت
که سایهای به سرِ یارِ مهربان آری
۳تو را چه غم که مرا در غمت نگیرد خواب؟
تو پادشاه, کجا یاد پاسبان آری؟
۴ز حُسن روی تو بر دین خلق میترسم
که بدعتی که نبودهست در جهان آری
۵کس از کناری، در روی تو نگه نکند
که عاقبت نه به شوخیش در میان آری
۶ز چشم مست تو واجب کند که هشیاران
حذر کنند ولی تاختن نهان آری
۷جواب تلخ چه داری؟ بگوی و باک مدار
که شهد محض بود چون تو بر دهان آری
۸و گر به خنده درآیی چه جای مرهم ریش؟
که ممکن است که در جسمِ مرده جان آری
۹یکی لطیفه ز من بشنو ای که در آفاق
سفر کنی و لطایف ز بحر و کان آری
۱۰گرت بدایع سعدی نباشد اندر بار
به پیش اهل و قرابت چه ارمغان آری؟
۱۱