تو در کمند نیفتادهای و معذوری
از آن به قوت بازوی خویش مغروری
۱گر آن که خرمن من سوخت با تو پردازد
مُیسرت نشود عاشقی و مستوری
۲بهشت روی من آن لعبت پری رخسار
که در بهشت نباشد به لطف او حوری
۳به گریه گفتمش «ای سرو قدِ سیم اندام»
اگر چه سرو نباشد بر او گل سوری
۴درشتخویی و بدعهدی از تو نپسندند
که خوب منظری و دلفریب منظوری
۵تو در میان خلایق به چشم اهل نظر
چنان که در شب تاریک پارهٔ نوری
۶اگر به حسن تو باشد طبیب در آفاق
کس از خدای نخواهد شفای رنجوری
۷ز کبر و ناز چنان میکنی به مردم چشم
که بیشراب گمان میبرد که مخموری
۸من از تو دست نخواهم به بیوفایی داشت
تو هر گناه که خواهی بکن که مغفوری
۹ز چند گونه سخن رفت و در میان آمد
حدیث عاشقی و مفلسی و مهجوری
۱۰به خنده گفت که «سعدی سخن دراز مکن
میانتهی و فراوانسخن چو طنبوری»
۱۱چو سایه هیچ کس است آدمی که هیچش نیست
مرا از این چه که چون آفتاب مشهوری
۱۲