این چه رفتار است کآرامیدن از من میبری؟
هوشم از دل میربایی عقلم از تن میبری
۱باغ و لالستان چه باشد؟ آستینی برفشان
باغبان را گو «بیا» گر گل به دامن میبری
۲روز و شب میباشد آن ساعت که همچون آفتاب
مینمایی روی و دیگر باز روزن میبری
۳مویت از پس تا کمرگه، خوشهای بر خرمن است
زینهار! آن خوشه پنهان کن که خرمن میبری
۴دل به عیاری ببردی ناگهان از دست من
دزد، شب گردد، تو فارغ، روز روشن میبری
۵گر تو برگردیدی از من، بیگناه و بیسبب
تا مگر من نیز برگردم، غلط، ظن میبری
۶چون نیاید دود از آن خرمن که آتش میزنی
یا ببندد خون از این موضع که سوزن میبری
۷این طریق دشمنی باشد نه راه دوستی
کآبروی دوستان در پیش دشمن میبری
۸عیب مسکینی مکن افتان و خیزان در پیات
کآن نمیآید تو زنجیرش به گردن میبری
۹سعدیا گفتار شیرین پیشِ آن کام و دهان
دُر به دریا میفرستی زر به معدن میبری
۱۰