وقت آن آمد که خوش باشد کنار سبزه جوی
گر سر صحرات باشد سروبالایی بجوی
۱ور به خلوت با دلارامت میسر میشود
در سرایت خود گل افشان است سبزی گو مروی
۲ای نسیم کوی معشوق این چه باد خرم است؟
تا کجا بودی که جانم تازه میگردد به بوی؟
۳مطربان گویی در آوازند و مستان در سماع
شاهدان در حالت و شوریدگان در های و هوی
۴ای رفیق آنچ از بلای عشق بر من میرود
گر به تُرک من نمیگویی به تَرک من بگوی
۵ای که پای رفتنت کند است و راه وصل تند
بازگشتن هم نشاید تا قدم داری بپوی
۶گر ببینی گریهٔ زارم ندانی فرق کرد
کآب چشم است این که پیشت میرود یا آب جوی
۷گوی را گفتند کای بیچاره سرگردان مباش
گوی مسکین را چه تاوان است چوگان را بگوی
۸ای که گفتی دل بشوی از مهر یار مهربان
من دل از مهرش نمیشویم تو دست از من بشوی
۹سعدیا عاشق نشاید بودن اندر خانقاه
شاهد بازی فراخ و زاهدانِ تنگخوی
۱۰