امیدوارم اگر صد رهم بیندازی
که بار دیگرم از روی لطف بنوازی
۱چو روزگار نسازد ستیزه نتوان برد
ضرورت است که با روزگار در سازی
۲جفای عشق تو بر عقل من همان مثل است
که سرگزیت به کافر همیدهد غازی
۳دریغ بازوی تقوا که دست رنگینت
به عقل من به سرانگشت میکند بازی
۴بسی مطالعه کردیم نقش عالم را
ز هر که در نظر آید به حسن ممتازی
۵هزار چون من اگر محنت و بلا بیند
تو را از آن چه که در نعمتی و در نازی
۶حدیث عشق تو پیدا نکردمی بر خلق
گر آب دیده نکردی به گریه غمازی
۷زهی سوار که صد دل به غمزهای ببری
هزار صید به یک تاختن بیندازی
۸تو را چو سعدی اگر بندهای بوَد چه شود
که در رکاب تو باشد غلام شیرازی
۹گرش به قهر برانی به لطف بازآید
که زر همان بود ار چند بار بگدازی
۱۰چو آب میرود این پارسی به قوت طبع
نه مرکبیست که از وی سبق برد تازی
۱۱