کس از این نمک ندارد، که تو ای غلام داری
دل ریشِ عاشقان را نمکی تمام داری
۱نه من اوفتاده تنها، به کمند آرزویت
همه کس سر تو دارد، تو سر کدام داری؟
۲ملکا! مها! نگارا! صنما! بتا! بهارا!
متحیرم، ندانم، که تو خود چه نام داری؟
۳نظری به لشکری کن، که هزار خون بریزی
به خلاف تیغ هندی، که تو در نیام داری
۴صفت رخام دارد، تن نرم نازنینت
دلِ سخت نیز با او، نه کم از رخام داری
۵همه دیدهها به سویت، نگران حُسنِ رویت
مَنَت آن کمینه مرغم، که اسیر دام داری
۶چه مخالفت بدیدی، که مخالطت بریدی؟
مگر آن که ما گداییم و تو احتشام داری
۷به جز این گنه ندانم، که محب و مهربانم
به چه جرم دیگر از من سر انتقام داری؟
۸گِله از تو حاش لله، نکنند و خود نباشد
مگر از وفای عهدی، که نه بر دوام داری
۹نظر از تو برنگیرم، همه عمر تا بمیرم
که تو در دلم نشستی و سر مقام داری
۱۰سخن لطیف سعدی، نه سخن که قند مصری
خجل است از این حلاوت، که تو در کلام داری
۱۱