سرِ آن ندارد امشب که برآید آفتابی
چه خیالها گذر کرد و گذر نکرد خوابی
۱به چه دیر ماندی ای صبح؟ که جان من برآمد
بِزِه کردی و نکردند مؤذنان ثوابی
۲نفس خروس بگرفت که نوبتی بخواند
همه بلبلان بمردند و نماند جز غُرابی
۳نَفَحات صبح دانی ز چه روی دوست دارم؟
که به روی دوست ماند که برافکند نقابی
۴سرم از خدای خواهد که به پایش اندر افتد
که در آبمرده بهتر که در آرزوی آبی
۵دل من نه مرد آنست که با غمش برآید
مگسی کجا تواند که بیفکند عقابی؟
۶نه چنان گناهکارم که به دشمنم سپاری
تو به دست خویش فرمای اگرم کنی عذابی
۷دل همچو سنگت ای دوست به آب چشم سعدی
عجب است اگر نگردد که بگردد آسیابی
۸برو ای گدای مسکین و دری دگر طلب کن
که هزار بار گفتی و نیامدت جوابی
۹