چه خوش است بوی عشق از نفس نیازمندان
دل از انتظار خونین، دهن از امید خندان
۱مگر آن که هر دو چشمش همه عمر بسته باشد
به وَرَع خلاص یابد، ز فریب چشمبندان
۲نظری مباح کردند و هزار خون معطل
دل عارفان ببردند و قرار هوشمندان
۳سر کوی ماهرویان، همه روز فتنه باشد
ز مُعربِدان و مستان و معاشران و رندان
۴اگر از کمند عشقت بروم، کجا گریزم؟
که خلاص بیتو بند است و حیات بیتو زندان
۵اگرم نمیپسندی، مدهم به دست دشمن
که من از تو برنگردم، به جفای ناپسندان
۶نفسی بیا و بنشین، سخنی بگوی و بشنو
که قیامت است چندان، سخن از دهان خندان
۷اگر این شکر ببینند، محدثان شیرین
همه دستها بخایند، چو نیشکر به دندان
۸همه شاهدان عالم، به تو عاشقند سعدی
که میان گرگ صلح است و میان گوسفندان
۹