بگذار تا بگرییم چون ابر در بهاران
کز سنگ گریه خیزد روز وداع یاران
۱هر کو شراب فرقت روزی چشیده باشد
داند که سخت باشد قطع امیدواران
۲با ساربان بگویید احوال آب چشمم
تا بر شتر نبندد محمل به روز باران
۳بگذاشتند ما را در دیده آب حسرت
گریان چو در قیامت چشم گناهکاران
۴ای صبح شبنشینان جانم به طاقت آمد
از بس که دیر ماندی چون شام روزهداران
۵چندین که برشمردم از ماجرای عشقت
اندوه دل نگفتم الا یک از هزاران
۶سعدی به روزگاران مهری نشسته در دل
بیرون نمیتوان کرد الا به روزگاران
۷چندت کنم حکایت شرح این قدر کفایت
باقی نمیتوان گفت الا به غمگساران
۸