خفته خبر ندارد سر بر کنار جانان
کاین شب دراز باشد بر چشم پاسبانان
۱بر عقل من بخندی گر در غمش بگریم
کاین کارهای مشکل افتد به کاردانان
۲دلداده را ملامت گفتن چه سود دارد
میباید این نصیحت کردن به دلستانان
۳دامن ز پای برگیر ای خوبروی خوشرو
تا دامنت نگیرد دستِ خدایخوانان
۴من ترک مهر اینان در خود نمیشناسم
بگذار تا بیاید بر من جفای آنان
۵روشنروان عاشق از تیرهشب ننالد
داند که روز گردد روزی شبِ شبانان
۶باور مکن که من دست از دامنت بدارم
شمشیر نگسلاند پیوند مهربانان
۷چشم از تو برنگیرم ور میکشد رقیبم
مشتاق گل بسازد با خوی باغبانان
۸من اختیار خود را تسلیم عشق کردم
همچون زمام اشتر بر دست ساربانان
۹شکّرفروش مصری حال مگس چه داند
این دست شوق بر سر، وان آستینفشانان
۱۰شاید که آستینت بر سر زنند سعدی
تا چون مگس نگردی گِرد شکردهانان
۱۱