باز از شراب دوشین، در سر خمار دارم
وز باغِ وصلِ جانان، گل در کنار دارم
۱سرمست اگر به سودا برهم زنم جهانی
عیبم مکن که در سر سودای یار دارم
۲ساقی بیار جامی کز زهد توبه کردم
مطرب بزن نوایی کز توبه عار دارم
۳سیلابِ نیستی را سر در وجود من ده
کز خاکدان هستی بر دل غبار دارم
۴شستم به آب غیرت نقش و نگار ظاهر
کاندر سراچهٔ دل، نقش و نگار دارم
۵موسیِ طور عشقم در وادی تمنا
مجروح لن ترانی چون خود هزار دارم
۶رفتی و در رکابت دل رفت و صبر و دانش
بازآ که نیمجانی بهر نثار دارم
۷چندم به سر دوانی پرگاروار گِردت؟
سرگشتهام ولیکن، پای، استوار دارم
۸عقلی تمام باید تا دل قرار گیرد
عقل از کجا و دل کو تا برقرار دارم؟
۹زآن می که ریخت عشقت در کام جان سعدی
تا بامداد محشر در سر خمار دارم
۱۰