دیگر به کجا میرود این سرو خرامان
چندین دل صاحب نظرش دست به دامان
۱مرد است که چون شمع سراپای وجودش
میسوزد و آتش نرسیدهست به خامان
۲خون میرود از چشم اسیران کمندش
یک بار نپرسد که کیانند و کدامان
۳گو خلق بدانید که من عاشق و مستم
در کوی خرابات نباشد سر و سامان
۴در پای رقیبش چه کنم گر ننهم سر
محتاج ملک بوسه دهد دست غلامان
۵دل میتپد اندر بر سعدی چو کبوتر
زین رفتن و بازآمدن کبک خرامان
۶یا صاح متی یرجع نومی و قراری
انی و علی العاشق هذان حرامان
۷