آن کس که از او صبر محال است و سکونم
بگذشت ده انگشت فروبرده به خونم
۱پرسید که چونی ز غم و درد جدایی
گفتم نه چنانم که توان گفت که چونم
۲زان گه که مرا روی تو محراب نظر شد
از دست زبانها به تحمل چو ستونم
۳مشنو که همه عمر جفا بردهام از کس
جز بر سر کوی تو که دیوار زبونم
۴بیم است چو شرح غم عشق تو نویسم
کآتش به قلم در فتد از سوز درونم
۵آنان که شمردند مرا عاقل و هشیار
کو تا بنویسند گواهی به جنونم
۶شمشیر برآور که مرادم سر سعدیست
ور سر ننهم در قدمت عاشق دونم
۷