مشتاق توام با همه جوری و جفایی
محبوب منی با همه جرمی و خطایی
۱من خود به چه ارزم که تمنای تو ورزم
در حضرت سلطان که برد نام گدایی
۲صاحب نظران لاف محبت نپسندند
وان گه سپر انداختن از تیر بلایی
۳باید که سری در نظرش هیچ نیرزد
آن کس که نهد در طلب وصل تو پایی
۴بیداد تو عدلست و جفای تو کرامت
دشنام تو خوشتر که ز بیگانه دعایی
۵جز عهد و وفای تو که محلول نگردد
هر عهد که بستم هوسی بود و هوایی
۶گر دست دهد دولت آنم که سر خویش
در پای سمند تو کنم نعل بهایی
۷شاید که به خون بر سر خاکم بنویسند
این بود که با دوست به سر برد وفایی
۸خون در دل آزرده نهان چند بماند
شک نیست که سر برکند این درد به جایی
۹شرط کرم آنست که با درد بمیری
سعدی و نخواهی ز در خلق دوایی
۱۰