ای ولوله عشق تو بر هر سر کویی
روی تو ببرد از دل ما هر غم رویی
۱آخر سر مویی به ترحم نگر آن را
کآهی بودش تعبیه بر هر بن مویی
۲کم مینشود تشنگی دیده شوخم
با آن که روان کردهام از هر مژه جویی
۳ای هر تنی از مهر تو افتاده به کنجی
وی هر دلی از شوق تو آواره به سویی
۴ما یکدل و تو شرم نداری که برآیی
هر لحظه به دستانی و هر روز به خویی
۵در کان نبود چون تن زیبای تو سیمی
وز سنگ نخیزد چو دل سخت تو رویی
۶بر هم نزند دست خزان بزم ریاحین
گر باد به بستان برد از زلف تو بویی
۷با این همه میدان لطافت که تو داری
سعدی چه بود در خم چوگان تو گویی
۸