یارا قدحی پر کن از آن داروی مستی
تا از سرِ صوفی برود علت هستی
۱عاقل، متفکر بود و مصلحتاندیش
در مذهب عشق آی و از این جمله برستی
۲ای فتنهٔ نوخاسته از عالم قدرت
غایب مشو از دیده که در دل بنشستی
۳آرام دلم بستدی و دست شکیبم
برتافتی و پنجهٔ صبرم بشکستی
۴احوال دو چشم من بر هم ننهاده
با تو نتوان گفت به خوابِ شبِ مستی
۵سودازدهای کز همه عالم به تو پیوست
دل نیک بدادت که دل از وی بگسستی
۶در روی تو گفتم سخنی چند بگویم
رو باز گشادی و درِ نطق ببستی
۷گر باده از این خُم بود و مطرب از این کوی
ما توبه بخواهیم شکستن به درستی
۸سعدی غرض از حقهٔ تن آیت حق است
صد تعبیه در توست و یکی باز نجستی
۹نقاش وجود این همه صورت که بپرداخت
تا نقش ببینی و مصور بپرستی
۱۰