اگر مانند رخسارت گلی در بوستانستی
زمین را از کمالیت شرف بر آسمانستی
۱چو سرو بوستانستی وجود مجلسآرایت
اگر در بوستان سروی سخنگوی و روانستی
۲نگارینروی و شیرینخوی و عنبربوی و سیمینتن
چه خوش بودی در آغوشم اگر یارای آنستی
۳تو گویی در همه عمرم میسر گردد این دولت
که کام از عمر برگیرم و گر خود یک زمانستی
۴جز این عیبت نمیدانم که بدعهدی و سنگیندل
دلارامی بدین خوبی دریغ ار مهربانستی
۵شکر در کام من تلخ است بیدیدار شیرینش
و گر حلوا بدان ماند که زهرش در میانستی
۶دمی در صحبت یاری ملکخوی پریپیکر
گر امید بقا باشد بهشت جاودانستی
۷نه تا جان در جسد باشد وفاداری کنم با او
که تا تن در لحد باشد و گر خود استخوانستی
۸چنین گویند سعدی را که دردی هست پنهانی
خبر در مغرب و مشرق نبودی گر نهانستی
۹هر آن دل را که پنهانی قرینی هست روحانی
به خلوتخانهای ماند که در در بوستانستی
۱۰