من ندانستم از اول که تو بی مهر و وفایی
عهد نابستن از آن به که ببندی و نپایی
۱دوستان عیب کنندم که «چرا دل به تو دادم؟»
باید اول به تو گفتن که «چنین خوب چرایی؟»
۲ای که گفتی «مرو اندر پی خوبانِ زمانه»
ما کجاییم در این بحر تفکر، تو کجایی؟
۳آن نه خالست و زنخدان و سر زلف پریشان
که دل اهل نظر بُرد؛ که سرّیست خدایی
۴پرده بردار که بیگانه خود این روی نبیند
تو بزرگی و در آیینهٔ کوچک، ننمایی
۵حلقه بر در نتوانم زدن از دست رقیبان
این توانم که بیایم به محلت به گدایی
۶عشق و درویشی و انگشتنمایی و ملامت
همه سهلست؛ تحمل نکنم بار جدایی
۷روز صحرا و سماعست و لب جوی و تماشا
در همه شهر دلی نیست که دیگر بربایی
۸گفته بودم چو بیایی غم دل با تو بگویم
چه بگویم که غم از دل برود چون تو بیایی
۹شمع را باید از این خانه به در بردن و کشتن
تا به همسایه نگوید که تو در خانهٔ مایی
۱۰سعدی آن نیست که هرگز ز کمندت بگریزد
که بدانست که در بند تو خوشتر که رهایی
۱۱خلق گویند «برو دل به هوای دگری ده»
نکنم؛ خاصه در ایام اتابک، دوهوایی
۱۲