همه کس را تن و اندام و جمال است و جوانی
وین همه لطف ندارد تو مگر سرو روانی
۱نظر آوردم و بردم که وجودی به تو ماند
همه اسماند و تو جسمی همه جسماند و تو جانی
۲تو مگر پرده بپوشی و کست روی نبیند
ور همین پرده زنی پرده خلقی بدرانی
۳تو ندانی که چرا در تو کسی خیره بماند
تا کسی همچو تو باشد که در او خیره بمانی
۴نوک تیر مژه از جوشن جان میگذرانی
من تنک پوست نگفتم تو چنین سخت کمانی
۵هر چه در حسن تو گویند چنانی به حقیقت
عیبت آن است که با ما به ارادت نه چنانی
۶رمقی بیش نماندهست گرفتار غمت را
چند مجروح توان داشت بکش تا برهانی
۷بیش از این صبر ندارم که تو هر دم برِ قومی
بنشینی و مرا بر سر آتش بنشانی
۸گر بمیرد عجب ار شخص و دگر زنده نباشد
که برانی ز در خویش و دگربار بخوانی
۹سعدیا گر قدمت راه به پایان نرساند
باری اندر طلبش عمر به پایان برسانی
۱۰