ما نتوانیم و عشق پنجه درانداختن
قوت او میکند بر سر ما تاختن
۱گر دهیم ره به خویش یا نگذاری به پیش
هر دو به دستت در است کشتن و بنواختن
۲گر تو به شمشیر و تیر حمله بیاری رواست
چاره ما هیچ نیست جز سپر انداختن
۳کشتی در آب را از دو برون حال نیست
یا همه سود ای حکیم یا همه درباختن
۴مذهب اگر عاشقیست سنت عشاق چیست
دل که نظرگاه اوست از همه پرداختن
۵پایه خورشید نیست پیش تو افروختن
یا قد و بالای سرو پیش تو افراختن
۶هر که چنین روی دید جامه چو سعدی درید
موجب دیوانگیست آفت بشناختن
۷یا بگدازم چو شمع یا بکشندم به صبح
چاره همین بیش نیست سوختن و ساختن
۸ما سپر انداختیم با تو که در جنگ دوست
زخم توان خورد و تیغ بر نتوان آختن
۹