گر متصور شدی، با تو در آمیختن
حیف نبودی وجود، در قدمت ریختن
۱فکرت من در تو نیست، در قلمِ قدرتیست
کاو بتواند چنین، صورتی انگیختن
۲کیست که مرهم نهد، بر دل مجروح عشق؟
کهش نه مجال وقوف، نه رهِ بگریختن
۳داعیهٔ شوق نیست، رفتن و باز آمدن
قاعدهٔ مهر نیست، بستن و بگسیختن
۴آبِ روان سرشک، وآتش سوزانِ آه
پیش تو باد است و خاک، بر سر خود بیختن
۵هر که به شب شمعوار در نظر شاهدیست
باک ندارد به روز، کشتن و آویختن
۶خوی تو با دوستان، تلخ سخن گفتن است
چارهٔ سعدی حدیث با شکر آمیختن
۷