نبایستی هم اول مهر بستن
چو در دل داشتی پیمان شکستن
۱به ناز وصل پروردن یکی را
خطا کردی به تیغ هجر خستن
۲دگربار از پری رویان جماش
نمیباید وفای عهد جستن
۳اگر کنجی به دست آرم دگر بار
منم زین نوبت و تنها نشستن
۴ولیکن صبر تنهایی محال است
که نتوان در به روی دوست بستن
۵همیگویم بگریم در غمت زار
دگر گویم بخندی بر گرستن
۶گر آزادم کنی ور بنده خوانی
مرا زین قید ممکن نیست جستن
۷گرم دشمن شوی ور دوست گیری
نخواهم دستت از دامن گسستن
۸قیاس آن است سعدی کز کمندش
به جان دادن توانی باز رستن
۹